



تو را در آسمان شرق مي جويم جايي که آرزوهاي نقره اي من خانه دارند
تو را در حسرت يک قوي تنها
تو را در بال و پر يک پرستوي شوريده
تو را در بوسه ي پروانه ها و مغرب گيسوان فرشته هايي که هرگز زمين را نديده اند مي جويم.
چشمهايت جمهوري مهرباني و عشق است بگو من در کدام يک از خيابانهاي آن زاده خواهم شد؟
من از تمام کلمات دنيا فقط دو کلمه را مي خواهم دوستت دارم را .....و دلم مي خواهد شکوفه
ها و کوهستانها گرد من جمع شوند و هزاران بار آن را با من تکرار کنند .
دوست دارم شب و شبنم آنقدر ادامه پيدا کنند تا قلب کوچکم آفتابي شود.
کاش مي توانستم از درون يک تنگ شيشه اي با ماهي هاي قرمز برايت ترانه بخوانم .
دوست دارم نه بهشت باشد و نه دوزخ که بين من و تو فاصله اندازد .
دوست دارم هر روز تو را در نفس تازه ي خورشيد و هر شب در سايه روشن ماه ببينم تا نيمه
شبها با من به کوچه هاي اندوه بيايي و ببيني که چگونه کنار گلهاي شمعداني و بابونه ها ني مي نوازم.
دروازه هاي آسمان را به من نشان بده و بگذار دستهايم در منظومه شمسي جريان پيدا کند.
فانوسهاي مهرباني ات را بر سر راه من بر افراز تا در بيشه هاي زشت و مه آلود گناه گم نشوم.
مرا در گرد و غبار روياهايم تنها رها مکن و پرنده ها و ابرها را از من مگير و هنگامي که
سوسنهاي بي قرار در دود و بارون آواز مي خوانند مرا به خانه ات ببر!
دوست دارم در زيباترين آسمان تو زندگي کنم
سوگند به دريا و به موجي که هر دم به سوي تو بال مي گشايد شبها گاهي در جستجوي تو
پوست تاريک شب را لمس مي کنم و حتي از سنگها سراغت را ميگيرم



























در سكوت نيمه شب گويي سواري ميرسد
با دلي پر كينه از خصم روزگاري مي رسد
در عجــب از بيـــرحمي نازك دلان
در پـي منزلگــه بي ادعــايي مي رسد

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
التماس را توی چشمام دید و رفت
با همه خوبیهام بی وفا
رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت
دیگه دل از همه دنیا سرده 
کی میگه گریه دوای درده 
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره 
بس که گریه کردم چشام آب نداره
هر چی من بگم باز تمومی نداره
از غم و غصه هام 
که حساب نداره
چه کنم ای خدا با دل شکسته 
چه کنم با دلی که ز خون نشسته 
میدونست مهرشو با جونم خریدم 
اما از عشق اون جز ریا ندیدم 








|
|

با تو من رنگ طلوعم
بی تو من سرخ غروبم
از تو و سکوت عشقت
سارشارمو من پرفروغم
قاب عکست روی دیوار
خاطراتی ماندگار
هیچوقت از یادم نمیره
راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها درزمان گريستن
قلب هاوتظاهربه خوشحالي دراوج غمگيني وچه دشواروطاقت فرساست گذراندن
روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي که تظاهرمي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد
. اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن.

آمد خنده آمد گريه بامن پر گرفت
گريه در افتادنم دست مرا بهتر گرفت
خنده آمد بامن اما طاقت ماندن گريه نداشت
گريه با من ماند چشمان مرا از سر گرفت
در شبان خسته دلگير تنهايي فقط
گريه بامن يار شد از دست من ساغر گرفت
داشتم در غربت تاريک خود يخ مي زدم
نيمه شب يک شعله آتش داد خاکستر گرفت...

دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه
هنوز کمترین شاگرد چشماش خود مهتاب هنوزدست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست
نداره من تو پائیزم و اون اهل یه جا تو بهارهدست گذاشتم رو یکی که شعر منو گوش
میکنه آخرین بیت میخونه و فراموش میکنه

هق هق تلخمو بشنو
![]()
توی کوچه های خلوت
این خود عشق عزیزم
نه بهانست نه یه عادت ![]()
غصه هامو به تو گفتم
اما چی ازت شنیدم ![]()
یه نفس همنفسم باش ![]()
نذار از نفس بیفتم
گریه هامو تو ندیدی
هرچی گفتم نشنیدی ![]()
من کدوم عهدو شکستم
که از عشق من بریدی
وقتی نیستی...
حتی خوشی میشه مثل لحظه هام سرد
![]()
با تو ام آهای مسافر
با همین ترانه برگرد...

اينه رسمش بي وفا
يادته بهم ميگفتي كه فقط منو داري هر نفس به خاطرم ماه و ستاره مياري
باشه عيبي نداره تو خوش باشي ما هم خوشيم ولي قسمت اينه كه مال دل هم نباشيم
ولي يادم نميره لحظه دل كندن تو

هروقت دل کسی رو شکستی 

